درد دلی از درد ِ دل مامان ! ...
سلام گلکم 
خوبی عزیزمامان ؟ 
حال این روزای مامان که چندان خوب نیست
همش معده و دلم درد میکنه !
همش گرسنه ام اما مگه میتونم یه لقمه غذا بخورم ؟ 
حالا نمیخوام قضایا رو زیاد بشکافم ![]()
اماجونم برات بگه مادر ، قضایا از اونجایی آب میخوره که مامان شما ینی بنده همیشه کم غذا و معمولا بی اشتها بودم ... تـــــــــــــــــــــــــــــا کِی ؟![]()
تا وقتی شما اومدی تو دلم ... از وقتی پاهای کوچولوت رو گذاشتی تو دل مامان ، مامان همیشه خدا گرسنه بود 
اما تا لقمه اول رو میزاشت دهنش این شکلی میشد 
دیگه نمیتونستم حتی اونی که تو دهنمه قورت بدم ! 
میدونی چرا ؟
چون معده مامان باهاش همکاری نمیکنه !! 
به همین سادگی ...
از طرفی هم فندق مامان ( که الهی فداش بشم ) داره تو دل مامان جا باز میکنه 
و این باعث میشه یه خورده به معده مامان فشار بیاد و همون یه ذره معده هم تحت فشار قرار بگیره
خلاصه که مامان همیشه گرسنه است و دلش داره ضعف میره اما خب تا یه لقمه هم میخوره معده اش میشه مثل یه توپ سفت و گنده و درد و درد و درد 
اما راستش میدونی چیه عزیزدلم ؟
همه اش فدای یه تار موت ، همون تار موهایی که هنوز ازشون خبری نیست ، الهی دورت بگردم 
فقط نگران بودم که شما هم پا به پای من اذیت بشی که گویا نمیشی خدا رو شکر ...
راستی مامانی چیزی به قرارمون نمونده ها ... سر قولت که هستی مامان ؟ هان ؟ ...
یادت نره که :



درد دلی از درد ِ دل مامان ! ...
